فردا میریم تایلند...جای همه دوستان خالی......
ممنون عزیزم که توی اوج کارات بخاطر من حاضر شدی که بیای...
همیشه عاشقتم...
از سر صدقه "بلاگفا" و امکان دیدن "به روز شدن وبلاگها" هنوز خوشبختانه هستند دوستانی که یه سری هم به این وبلاگ دم مرگ ما میزنن!!
ممنون از همتون!
هرچه زودتر میام و مینویسم...
قطره جانی دوباره را طلب میکند...
بعد از مدتها امروز نشستم به خوندن وبلاگاتون.....
واقعا" که!! فقط من خسته شدم از اینجا!! همتون پا برجایید....
حرف برای گفتن هست و شاید نیست....ولی این روزها خیلی گرفتارم! دلهره درست نشدن کارمون بدجوری منو اذیت میکنه...میترسم....میترسم....
برامون خیلی دعا کنید....
میدونم چند مدته که میام اینجا و فقط آه و ناله میکنم! ولی چه کنم؟!! خسته ام! خیلی کار رو سرمون ریخته و منم دوباره تنبل شدم. نمیدونم ولی چرا!!
زندگی جریان داره و میگذره. هفته پیش رفتیم یه جزیره که خیلی باحال بود. مال چینی ها بود و توی اون جزیره همه از دوچرخه فقط استفاده میکردند. از اونجا هم یه تور 2 ساعته داشت که میبردند یه جزیره دیگه واسه ماهیگیری. خیلی خوش گذشت.
واسه ما که توی وضیعت استرس زایی هستیم خیلی لازم بود.
بازم یه مدته که توی انجام دادن کارهای خونه تنبل شدم. وقتی اینجوری میشم خیلی حس بدی بهم دست میده ولی کاریش نمیشه کرد....ایشالله اگه خدا بخواد از ایران واسمون مهمون داره میاد. مادر شوهرم میان اینجا. خیلی کار دارم. خیلی! باید بشم همون عروس خوش سلیقه و خونه دار!! ایران! یه عالمه کار دارم. پرده و گلیم رو باید بدم بشورن. باید یه اتاق رو براشون آماده کنم. خونه هم باید از این رو به اون رو بشه:)
ببینیم کی این قطره عزمش رو جزم میکنه برای انجام دادن همه این کارها....
زندگی جریان داره و میگذره. هفته پیش رفتیم یه جزیره که خیلی باحال بود. مال چینی ها بود و توی اون جزیره همه از دوچرخه فقط استفاده میکردند. از اونجا هم یه تور 2 ساعته داشت که میبردند یه جزیره دیگه واسه ماهیگیری. خیلی خوش گذشت.
واسه ما که توی وضیعت استرس زایی هستیم خیلی لازم بود.
بازم یه مدته که توی انجام دادن کارهای خونه تنبل شدم. وقتی اینجوری میشم خیلی حس بدی بهم دست میده ولی کاریش نمیشه کرد....ایشالله اگه خدا بخواد از ایران واسمون مهمون داره میاد. مادر شوهرم میان اینجا. خیلی کار دارم. خیلی! باید بشم همون عروس خوش سلیقه و خونه دار!! ایران! یه عالمه کار دارم. پرده و گلیم رو باید بدم بشورن. باید یه اتاق رو براشون آماده کنم. خونه هم باید از این رو به اون رو بشه:)
ببینیم کی این قطره عزمش رو جزم میکنه برای انجام دادن همه این کارها....
گریه دارم یا هرچیز دیگری مثل گریه یا ...نمیدونم
نمیدونم دلتنگیه یا یه حس دیگه. الان باید خیلی خوشحال باشم یا....
خبر زیاد هست ولی حس نوشتن نیست. فقط میخوام اینجا رو خط خطی کنم.
دلم واسه خواهر و مادرم خیلی تنگ شده. وبلاگ خواهرم رو که میخونم نمیدونم چرا همیشه بعدش تا مدتها یا بغض دارم یا گریه. چرا ما باید اینقدر از هم دور باشیم؟ چرا حالا که بهم نیاز دارم پیش هم نیستیم؟ دلم میخواد زودتر برم ایران و دیگه برنگردم ولی عزیزم رو اینجا چیکار کنم. کاشکی میشد اونم باهامون میومد. هر جایی که ما میریم...حیف و صد حیف...
آخر هفته خوب بود. ولی امیدوارم هفته خوبی رو هم داشته باشم. امیدوارم.
*همسر عزیز آشپزی میکنه
*از چند تا دانشگاه جواب امیدوارکننده گرفتیم.
*به زودی برامون از ایران مهمون میاد..
*خیلی کار دارم.
* شاید هیچ کاری نداشته باشم و داشته باشم.
*ممنونم از عشقی که به من میدی
خبر زیاد هست ولی حس نوشتن نیست. فقط میخوام اینجا رو خط خطی کنم.
دلم واسه خواهر و مادرم خیلی تنگ شده. وبلاگ خواهرم رو که میخونم نمیدونم چرا همیشه بعدش تا مدتها یا بغض دارم یا گریه. چرا ما باید اینقدر از هم دور باشیم؟ چرا حالا که بهم نیاز دارم پیش هم نیستیم؟ دلم میخواد زودتر برم ایران و دیگه برنگردم ولی عزیزم رو اینجا چیکار کنم. کاشکی میشد اونم باهامون میومد. هر جایی که ما میریم...حیف و صد حیف...
آخر هفته خوب بود. ولی امیدوارم هفته خوبی رو هم داشته باشم. امیدوارم.
*همسر عزیز آشپزی میکنه
*از چند تا دانشگاه جواب امیدوارکننده گرفتیم.
*به زودی برامون از ایران مهمون میاد..
*خیلی کار دارم.
* شاید هیچ کاری نداشته باشم و داشته باشم.
*ممنونم از عشقی که به من میدی
عصبانی ام و شاکی....
واقعا" بعضی ها خیلی هم آخر اعتماد به نفس هستند و هم بقیه براشون اصلا" مهم نیست! میگم ولش کن! نمیفهمه! ولی آخه تا کی؟؟؟ وقتی فکر میکنم یه خودم میگم یعنی نمیفهمه که چی کار میکنه؟؟ یا خودش رو میزنه به نفهمی!!متاسفم برای اینجور آدما! نه فقط زندگی خودشون درست پیش نمیره بلکه باعث بهم ریختن و بی برنامگی زندگی بقیه هم میشن.همسر عزیزتر از جان هر چی میخواد بیخیالی طی کنه،نمیذارن که!!
هیچی اونجوری که باید پیش نمیره...
امروز میتونست خیلی بهتر از الانش بشه...ولی نذاشتن که...
واقعا" بعضی ها خیلی هم آخر اعتماد به نفس هستند و هم بقیه براشون اصلا" مهم نیست! میگم ولش کن! نمیفهمه! ولی آخه تا کی؟؟؟ وقتی فکر میکنم یه خودم میگم یعنی نمیفهمه که چی کار میکنه؟؟ یا خودش رو میزنه به نفهمی!!متاسفم برای اینجور آدما! نه فقط زندگی خودشون درست پیش نمیره بلکه باعث بهم ریختن و بی برنامگی زندگی بقیه هم میشن.همسر عزیزتر از جان هر چی میخواد بیخیالی طی کنه،نمیذارن که!!
هیچی اونجوری که باید پیش نمیره...
امروز میتونست خیلی بهتر از الانش بشه...ولی نذاشتن که...
قطره محتاج دعا
میدونم نسبت به اینجا یه کم بی معرفتی میکنم. ولی واقعا" چاره ایی نست. این روزها خیلی گرفتاریم. هم من و همسر عزیزتر از جان. دنبال کارهامون هستیم. ولی یه کم احساس میکنم من دارم کم کاری میکنم. نمیدونم کجاش اشتباهه ولی یه حاش داره میلنگه.
این روزا نیمدونم چرا اصلا" حوصله بیرون رو ندارم. میخوام همش تو خونه باشیم. جفتمون هم که بد سرما خوردیم. چند روز پیش رفتیم دکتر، همش میگفتم زودتر بریم خونه! همسر عزیز میفرمایند من بدجور معتاد این اینترنت لعنتی شده ام!!!
فردا هم قراره بریم خونه این همکلاسی هندی همسرجانمان. برایش از حراجی گلدانی خریده اییم که خدایی خیلی قشنگ است و فکرش را هم نمیکند که اینقدر ارزان خریده باشیمش!!!
فردا عید "نور" هندی هاست. حیف که نمیشه بریم وگرنه خیلی دوست داشتم برنامه ها و کارناوالشون رو ببینم. آخه همسر عزیز پس فردا امتجان داره و چون شبش داریم میریم مهمونی دیگه صبحش نمیشه رفت بیرون!
هفته پیش هم یکی از فروشگاههای زنجیره ایی اینجا که ما جزو ممبر هاش هستیم یک روز رو فقط برای ممبر ها حراج گذاشته بود. خیلی شلوغ بود. به قول دوستان تا حالا این همه مالایی با همدیگه ندیده بودیم!!
ای وایییییییییییییی!!! یادم رفت خبر اصلی رو بگم!! موهام رو کوتاهه کوتاه کردم!!!وای که چقدر دوست دارم
برای اولین بار با همسر عزیز رفتم آرایشگاه! اخ که چه حالی داره با همدیگه بریم آرایشگاه!! ولی واقعا" شوهرم خسته شد اونجا ولی انقدر قبلش من ذوق داشتم که با هم بریم بیچاره صداش هم در نیومد
*هوا خیلی گرم شده. خیلی!! آفتاب داغ بدون هیچ بادی.
*هفته دیگه مهمون دارم! ولی همش با هم باید بریم خرید.
*دلم انار میخواد...
*خدایا! قربون معرفتت! این دفعه هم مارو سربلند کن و اذیتمون نکن.
*این جریان کدنویسی چیه دیگه باب شده توی این بلاگفا؟؟ واقعا" انگار باورش شده!!
*همین
این روزا نیمدونم چرا اصلا" حوصله بیرون رو ندارم. میخوام همش تو خونه باشیم. جفتمون هم که بد سرما خوردیم. چند روز پیش رفتیم دکتر، همش میگفتم زودتر بریم خونه! همسر عزیز میفرمایند من بدجور معتاد این اینترنت لعنتی شده ام!!!
فردا هم قراره بریم خونه این همکلاسی هندی همسرجانمان. برایش از حراجی گلدانی خریده اییم که خدایی خیلی قشنگ است و فکرش را هم نمیکند که اینقدر ارزان خریده باشیمش!!!
فردا عید "نور" هندی هاست. حیف که نمیشه بریم وگرنه خیلی دوست داشتم برنامه ها و کارناوالشون رو ببینم. آخه همسر عزیز پس فردا امتجان داره و چون شبش داریم میریم مهمونی دیگه صبحش نمیشه رفت بیرون!
هفته پیش هم یکی از فروشگاههای زنجیره ایی اینجا که ما جزو ممبر هاش هستیم یک روز رو فقط برای ممبر ها حراج گذاشته بود. خیلی شلوغ بود. به قول دوستان تا حالا این همه مالایی با همدیگه ندیده بودیم!!
ای وایییییییییییییی!!! یادم رفت خبر اصلی رو بگم!! موهام رو کوتاهه کوتاه کردم!!!وای که چقدر دوست دارم

برای اولین بار با همسر عزیز رفتم آرایشگاه! اخ که چه حالی داره با همدیگه بریم آرایشگاه!! ولی واقعا" شوهرم خسته شد اونجا ولی انقدر قبلش من ذوق داشتم که با هم بریم بیچاره صداش هم در نیومد

*هوا خیلی گرم شده. خیلی!! آفتاب داغ بدون هیچ بادی.
*هفته دیگه مهمون دارم! ولی همش با هم باید بریم خرید.
*دلم انار میخواد...
*خدایا! قربون معرفتت! این دفعه هم مارو سربلند کن و اذیتمون نکن.
*این جریان کدنویسی چیه دیگه باب شده توی این بلاگفا؟؟ واقعا" انگار باورش شده!!
*همین
این روزا نمیشه مرتب آپ کنم. یعنی دلم میخواد ولی وقت نمیشه. سرمون خیلی شلوغه. دلهره عجیبی دارم. نمیدونم آخر و عاقبتمون چی میشه. دنبال پیدا کردن استاد و دانشگاه و .. هستیم.( یعنی این قسمتاش کار منه!! )هنوز اون جوابی رو که میخوایم نگرفتیم. میترسم! شبا همش خواب آفیسر سفارت و ویزا و .. میبینم!
امتحان آیلتس رو هم میخواستم اواسط دسامبر بدم ولی بخاطر این که باید پاسپورم رو به عنوان کارت شناسایی ببرم سر جلسه و احتمالا" اون موقع پاس هامون رو واسه تمدید ویزا دادیم immigration office ، به ریسکش نمی ارزه! میمونه واسه ژانویه. نمیخواستم به تاریخ احتمالی!! رفتن به ایران نزدیک باشه. ولی مثل اینکه کاریش نمیشه کرد.
امروز با همسر عزیزتر از جان رفتیم یه رستوران ایرانی! خیلی خوش گذشت. بعد هم رفتیم شوهر عزیز موهاش رو کوتاه کرد. وای که وقتی موهاشو ماشین میکنه من چقدر عاشقترش!! میشم. من هم میخواستم موهامو کوتاه کنم ولی اون آرایشگاهی که من میخواستم برم امروز آرایشگر اصلیش وقت نداشت و بقیه هم سنیور و جونیور بودن. منم میخواستم بشینم که همسر عزیز گفتن فردا با هم میام که همون پروفشنال!!!( الان شوهر عزیز میاد میگه باز هم تو کلمه های فرنگی!! نوشتی!!) موهامو کوتاه کنه!! آخ جون!!!!
هفته دیگه عید Depavali هست. این عید مخصوص هندو هاست. یکی از همکلاسی های همسر عزیز که یه دختر هندی هست مارو دعوت کردن خونه شون. پارسال هم رفتیم. دوست دارم توی مراسمشون هم باشم. ولی فکر نمیکنم بشه.
*چشم شیطون کر خوابم داره وضع بهتری پیدا میکنه.
*چرا این لاک لعنتی روی دستام نمیمونه و هی با ناخن میکنمشون؟؟!!!
* میخوام اگه بشه واسه تعطیلات ترم یه برنامه تایلند بزارم!! ولی فکر کنم حسابی باید پول جمع کنم!!
*شوهرم سرما خورده و یه کم بی حاله:(
*برای برنامه هامون و جور شدنش دعا کنید...
*هستم!ممکنه دیر بیام! ولی هستم!:)
امتحان آیلتس رو هم میخواستم اواسط دسامبر بدم ولی بخاطر این که باید پاسپورم رو به عنوان کارت شناسایی ببرم سر جلسه و احتمالا" اون موقع پاس هامون رو واسه تمدید ویزا دادیم immigration office ، به ریسکش نمی ارزه! میمونه واسه ژانویه. نمیخواستم به تاریخ احتمالی!! رفتن به ایران نزدیک باشه. ولی مثل اینکه کاریش نمیشه کرد.
امروز با همسر عزیزتر از جان رفتیم یه رستوران ایرانی! خیلی خوش گذشت. بعد هم رفتیم شوهر عزیز موهاش رو کوتاه کرد. وای که وقتی موهاشو ماشین میکنه من چقدر عاشقترش!! میشم. من هم میخواستم موهامو کوتاه کنم ولی اون آرایشگاهی که من میخواستم برم امروز آرایشگر اصلیش وقت نداشت و بقیه هم سنیور و جونیور بودن. منم میخواستم بشینم که همسر عزیز گفتن فردا با هم میام که همون پروفشنال!!!( الان شوهر عزیز میاد میگه باز هم تو کلمه های فرنگی!! نوشتی!!) موهامو کوتاه کنه!! آخ جون!!!!
هفته دیگه عید Depavali هست. این عید مخصوص هندو هاست. یکی از همکلاسی های همسر عزیز که یه دختر هندی هست مارو دعوت کردن خونه شون. پارسال هم رفتیم. دوست دارم توی مراسمشون هم باشم. ولی فکر نمیکنم بشه.
*چشم شیطون کر خوابم داره وضع بهتری پیدا میکنه.
*چرا این لاک لعنتی روی دستام نمیمونه و هی با ناخن میکنمشون؟؟!!!
* میخوام اگه بشه واسه تعطیلات ترم یه برنامه تایلند بزارم!! ولی فکر کنم حسابی باید پول جمع کنم!!
*شوهرم سرما خورده و یه کم بی حاله:(
*برای برنامه هامون و جور شدنش دعا کنید...
*هستم!ممکنه دیر بیام! ولی هستم!:)
برمیگردم....حتما"...
حالم خوبه خوبه و همه چیز شکر خدا خوب داره پیش میره.
یه کم( یه کم که چه عرض کنم! خیلی) این روزا سرم شلوغه. یه مدتی شاید نباشم. دعا کنید که با خبرهای خوب خوب برگردم.
یه کم( یه کم که چه عرض کنم! خیلی) این روزا سرم شلوغه. یه مدتی شاید نباشم. دعا کنید که با خبرهای خوب خوب برگردم.
این روزا سرشارم از عشق و سرشار از امید... حس قشنگ همکاری و کمک...
یه جورایی هم دوست دارم اکتبر تموم بشه و یه کم نفس بکشیم، از اون ور هم دلم واسه این روزهای پر تنش تنگ خواهد شد.
چند روزی نبودم ولی بودم!!! مهمون داری و از این حرفا داشتم. یه کم هم سرم شلوغ شده ولی متاسفانه هنوز خواب لعنتی ام درست نشده. میترسم ضریه های بدی بخورم از این بد خوابی ها و بی موقع خوابی ها...
دست و دلم به نوشتن نمیاد. نمیدونم چرا. فکرم مشغوله ولی نمیدونم به چی؟! روحیه خوبی دارم ولی یه کم ته دلم آشوبه. امیدوارم بهترین ها برامون رقم بخوره.
هوا گرمه. خیلی گرم. مخصوصا" شبا. و این واقعا" منو اذیت میکنه. دلم سرما میخواد. دلم بغل های همسر رو میخواد وقتی ار سرما میرفتم زیر پتو!! ولی اینجا از بس که گرمه نمیشه تو خواب همدیگرو بغل کرد...
این روزا کم میرم بیرون. یعنی راستش اصلا" بیرون نمیرم و توی خونم. همسر عزیزتر از جان خیلی سرش شلوغه و خیلی گرفتار. امیدوارم این روزا سپری بشن..
اومدم فقط بگم که هستم ولی اون حس نوشتن ازم دور شده و دلیلش رو اصلا" نمیدونم:(
اومدم فقط خط خطی کنم اینجا رو برای اثبات زنده بودن و اثبات بودن...
یه جورایی هم دوست دارم اکتبر تموم بشه و یه کم نفس بکشیم، از اون ور هم دلم واسه این روزهای پر تنش تنگ خواهد شد.
چند روزی نبودم ولی بودم!!! مهمون داری و از این حرفا داشتم. یه کم هم سرم شلوغ شده ولی متاسفانه هنوز خواب لعنتی ام درست نشده. میترسم ضریه های بدی بخورم از این بد خوابی ها و بی موقع خوابی ها...
دست و دلم به نوشتن نمیاد. نمیدونم چرا. فکرم مشغوله ولی نمیدونم به چی؟! روحیه خوبی دارم ولی یه کم ته دلم آشوبه. امیدوارم بهترین ها برامون رقم بخوره.
هوا گرمه. خیلی گرم. مخصوصا" شبا. و این واقعا" منو اذیت میکنه. دلم سرما میخواد. دلم بغل های همسر رو میخواد وقتی ار سرما میرفتم زیر پتو!! ولی اینجا از بس که گرمه نمیشه تو خواب همدیگرو بغل کرد...
این روزا کم میرم بیرون. یعنی راستش اصلا" بیرون نمیرم و توی خونم. همسر عزیزتر از جان خیلی سرش شلوغه و خیلی گرفتار. امیدوارم این روزا سپری بشن..
اومدم فقط بگم که هستم ولی اون حس نوشتن ازم دور شده و دلیلش رو اصلا" نمیدونم:(
اومدم فقط خط خطی کنم اینجا رو برای اثبات زنده بودن و اثبات بودن...

